وقــــتی

شنبه 23 اسفند 1393
12:12
فــــــــرهـــــاد

 



وقـتی یـه چـیــزی بـهـت میـگـه حـــرصـت دراد...

بـرمـیگــردی و بـا اخـــم نـگاش میـکـنی و یــه ضــربـه مـیـزنی

بـه بـازوش کـه بـگی خـیلی بـدی...

امــا تنـهـا کاری که اون مـیکنـه یـه لبـخـنـد مـیـزنـه و مـیگـه :

زدی؟!...مـنــو زدی؟بـاشه...!

قـهــر مـیکـنـه و روشـو بـرمـیگـردونـه ...

اونـجــاس کـه دلـت میـگیـره...

اسـمشـو بـا تـمــام عـشـق صــدا میـکـنی

دسـتـاتـو میـگیـره و میـگـه جــونـم؟

 شــوخی کــردمــو مـیـبرتـت تـو آغـوشـش
........



چـشـاتــو میـبنـدی و دلــت آروم میـگـیـره!!!

اونـجــاس کــه مـیگی خــدایــا ازم نـگـیـرش...